1 دقیقه به پایان وقت های اضافه مونده بود که ناگهان صدای گزارشگر بالا رفت:
گزارشگر: حالا منتطری پاس میده به جباری . جباری حرکت میکنه . مجیدی داره نفوذ میکنه . یه پاس
خوب از مجتبی . حالا فرهاد مجیدییییییی و توی در وازه . توی دروازه . ورزشگاه یکدست آبی میشه .
یک سوپرگل از کاپیتان فرهاد
در این هنگام پدر بزرگ چنان بالا و پایین میپرید که گویی جوان 15 ساله است. انگار پدر بزرگ برنده ی این دربی شده است.
حالا او بچه ها را سر زنش میکند که چرا آبی نمیشوند.
بچه ها که کم آوردند شروع به گفتن 6 تایی ها می کنند.
ولی پدر بزرگ انقدر خوشحاله که به این چیزا اهمیتی نمیده.
پدر بزرگ رنگ آبی روی ماشین می پاشه و به خیابون می ره و همراه دیگر آبی ها به خوشحالی پس از یرد میپردازه.
بچه ها ناراحت در خانه اند ولی احساسی بحشون میگه که بازی بعد رو میبرند.
آن ها این درس رو هم میگیرند که وقتی کسی رو مسخره کنی یه روز هم خودت مسخره میشی.
ساعت 12 شب پدر بزرگ به خونه بر میگرده در حالی که خسته وکوفته است و ماشین رو هم به چند جا مالونده.
او نوه های خود را صدا میزنه و از آن ها دل جویی میکنه و می خواد که ناراحت نباشند.
و به آنها میگه:نه قرمز نه آبی فقط زرد طلایی!
پدر بزرگ با این حرفا می خواست که نوه هایش را آرام کند و بگوید بازی برد و باخت داره و همیشه یک تیم برنده نمیشه.
ادامه ی داستان در قسمت سوم
نظرات شما عزیزان: